چراغ چشم تو... .
شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم.
چه آرزوی محاليست زيستن با تو
مرا همين بگذارند يک سخن با تو.
به من بگو که مرا از دهان شير بگير!
به من بگو برو در دهان شير بمير!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بيار به زير
تو را به هر چه تو گويی به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی ازمن بخواه صبر مخواه
که صبر راه درازی به مرگ پيوستست
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بستست
10:32 بعد از ظهر | هومن |
